زهیر


انگار با او قهر بود. هر جا که او برای استراحت می ایستاد؛ دور از او جایی را برای استراحت پیدا می کرد. شاید در دل با خود می گفت دوری و دوستی؛ شاید تا این حد تحمل نداشت که نزدیک او باشد و با او بشیند و برخیزد.

در هوای گرم حرکت می کردند و می رفتند. بعد از یک مدتی برای استراحت توقف کردند. باز هم از او دور بود. در چادرش نشسته بود که یک نفر آمد و گفت:«او می خواهد تو را ببیند.» زهیر نمی دانست چه کند. همسرش بعد از مدتی به زهیر گفت که « چرا نشسته ای؟ »

در دلش خاطراتی را مرور کرد. حس خاصی داشت. بلند شد و به سمت او حرکت کرد. داخل چادر او شد.

مدتی گذشت...

زهیر از چادر بیرون آمد. احساسی که در دلش بود در چهره اش نمایان شد. این زهیر دیگر آن زهیر نبود. زهیر حسینی شده بود.

گوش های بزرگ بانی کوچولو

بانی کوچولو از کنار اتاق رد می شد؛ در اتاق بسته بود. امام فهمید که مامان و بابا آن جا هستند. آن ها آرام با هم صحبت می کردند. بانی کوچولو صدایشان را شنید که می گفتند:«هفته ی آینده باید بریم...» خیلی ناراحت شد. او نمی خواست که از آن جا برود.
از خانه بیرون دوید تا به دوستش سنجاب خبر بدهد. سنجاب پرسید:«تو مطمئنی؟» بانی کوچولو گفت:«آره خودم با همین گوش هام شنیدم.» چشم های سنجاب پر از اشک شد و گفت:«من دلم برات تنگ می شه.» بانی کوچولو هم با گریه گفت:«خب منم دلم برای تو تنگ می شه.»
بانی به خانه برگشت و با ناراحتی پرسید:«مامان، چمدانم کجاست؟» مامان خندید و گفت:«می خوای بری مسافرت؟» بانی کوچولو گفت:«نه. ولی من شنیدم که شما با بابا درباره ی رفتن صحبت می کنین. من هم  می خواهم آماده بشم.»
مامان، بنی کوچولو را بغل کرد و گفت:«تو فقط یه قسمت از حرفای ما رو شنیدی.» بانی کوچولو گفت:«مگه ادامه هم داشت؟» مامان گفت:«بله، ما داشتیم درباره ی رفتن به بازار صحبت می کردیم. می خواستیم یه میز قشنگ برات بخریم. قرار بود که تو را غافلگیر کنیم.» چشم های بانی از خوش حالی برق زد و مامان را محکم بغل کرد. مامان با خنده ادامه داد:«ممکنه تو کوچولو باشی اما گوش های بزرگ و تیزی داری!»
منبع: ماهنامه نبات کوچولو
شماره 15

یک قدم به جلو

سال ها بود که نیمکت پیر از وسط میدان تکان نخورده بود. از تماشای کلاغ ها و گنجشک ها و گربه ها خسته شده بود. نیمکت پیر، زیر سایه ی درخت چنار، حوصله اش سر رفته بود و آه می کشید.
اولین روز تابستان، دو دختر بچه به میدان آمدند. یکیشان روی نیمکت پیر و دیگری روی نیمکت رو به رو نشست. زیر چشمی به هم نگاه کردند، ولی با هم حرفی نزدند و با عروسکشان بازی کردند.
نیمکت پیر فکر کرد:«کاش می توانستم کاری کنم تا آن دو با هم دوست شوند. اما چه کاری از دست یک نیمکت پیر بی حرکت بر می آید؟»
نیمکت پیر غصه دار شد و بیشتر از همیشه آه کشید. درخت چنار عصبانی شد و گفت:«سرم را بردی از بس آه کشیدی! تو که چهار تا پا داری، چرا از جایت تکان نمی خوری؟»
نیمکت پیر ذوق زده شد. هیچ وقت فکر نکرده بود که از پاهایش استفاده کند. یک دفعه دلش خواست لی لی بازی کند؛ اما نکرد. دلش خواست به توپی که از کنارش قل می خورد بزند؛ اما نزد. دلش خواست دنبال گربه ها بدود؛ اما ندوید. ترسید که باغبان او را ببیند و پاهایش را توی سیمان فرو کند.

نیمکت پیر با خودش گفت:«امشب امتحان می کنم. اگر بتوانم راه بروم، به نیمکت رو به رو نزدیک می شوم؛ آن قدر نزدیک که آن دو دختر با هم دوست شوند.»

شب که میدان خلوت شد و آخرین کلاغ به لانه اش برگشت. نیمکت تمام نیرویش را جمع کرد و غیزززز!... یک قدم به جلو برداشت. یک قدم خیلی کوچولو. نیمکت پیر غمگین شد. این طوری خیلی طول می کشید تا به نیمکت رو به رو برسد. اما آن قدر خسته شده بود که همان موقع خوابش برد.
صبح روز بعد، نیمکت پیر با آمدن دخترها از خواب پرید. تمام نیرویش را جمع کرد و غیززززز!... یک قدم دیگر به جلو برداشت. یک قدم خیلی کوچولو.
همه ی گنجشک های درخت چنار با هم پریدند. دخترک روی نیمکت پیر، جیغ کشید. عروسکش را برداشت و دوید به سوی دخترک نیمکت رو به رو. در کنارش نشست. نیمکت پیر را با انگشت نشان داد و گفت:«این تکان خورد!» دخترکِ نیمکت رو به رو شانه بالا انداخت و گفت:«حالا چه بازی کنیم؟»
شب که میدان خلوت شد و آخرین کلاغ به لانه اش برگشت، نیمکت پیر خواست، شادی اش را با نیمکت رو به رو تقسیم کند. به او گفت:«دیدی چه راحت توانستم دو آدم کوچولو را با هم دوست کنم!»
نیمکت رو به رو جواب نداد. نیمکت پیر ادامه رفت:«فردا می خواهم با پیرمردها این کار را بکنم؛ همان دو نفری که عصرها رو به روی هم می نشینندو با هم حرف نمی زنند. ولی تو از جایت تکان نخوری ها!»

معمای گوسفندی


هارون الرشید حوصله اش سر رفته بود. به بهلول گفت:«یک معما می گویم. می خواهم ببینم تو می توانی جوابش را بدهی یا نه.» بهلول گفت:«اگر جواب دادم، در عوضش چه کار می کنی؟» هارون گفت:«هزار دینار پاداش به تو می دهم. ولی اگر نتوانستی، تو را در رودخانه ی دجله می اندازم.» بهلول گفت:«من پول نمی خواهم. اگر جواب دادم، باید صد نفر از دوستانم که در زندان هستند، آزاد کنی و اگر نتوانستم، حاضرم در رود دجله غرقم کنی.»

«این طرف رودخانه، یک گوسفند و یک گرگ و یک دسته علف است. یک قایق هم داریم ولی هر بار فقط می توانیم یکی از این ها را به آن طرف رودخانه ببریم. چه طور باید این کار را انجام دهیم که نه گوسفند علف را بخورد و نه گرگ، گوسفند را؟»
بهلول فکری کرد و این گونه جواب داد:«اول گوسفند را می بریم، بعد علف را، موقع برشتن گوسفند را برمیگردانیم و گرگ را می بریم. بعد بر می گردیم و گوسفند را می بریم.»
هارون از این جواب تعجب کرد. بهلول گفت:«حالا نوبت تو است که به قولت وفا کنی.»
هارون سرش را تکان داد و گفت:«نه، من نمی توانم زندانی هایی را که گفتی، آزاد کنم. این ها از دوستان موسی بن جعفرند.»

سر نیزه های جادویی - قسمت پایانی

در هر گوشه ای، اجاقی به پا کردند. آتش ها شعله گرفتند. سپاهیان، دیوها را فراموش کرده به دنبال آهن بودند. هوشنگ شاه، سپبدا را به سینه اش گرفته، او را بوسید و به سپاهیان گفت:«آهن ها را در آتش بکوبید و آن ها را مانند سرنیزه بیرون بیاورید.»
هوشنگ شاه به آسمان نگاه کرد. اهورامزدا را صدا کرد و از او خواست دیوها حمله نکنند. از ابرها خواست نبارند. از خورشید خواست غروب نکند. از سپبدا خواست او را یاری کند. هوشنگ شاه به آرزوهایش رسید و روزی که دیوها دوباره حمله کردند، سپاهیان همه سرنیزه های آهنین به نیزه های خود بسته بودند. دیوها غرش کنان از دل سیاهی بیرون آمدند.
مانند ستون های سنگی از آسمان پایین آمده، بر زمین پا کوبیدند.

جنگ سختی شروع شد. نیزه ها بر تن دیوها فرو می رفت. آن ها شگفت زده سرنیزه های آهنی را نگاه کردند. بر سنگ ها کوبیدند. به زیر دندان جویدند. نفهمیدند آن ها چه چیزی هستند. دیو آسا که دید، دیوها با نیزه های آهنی زخمی می شوند و بر زمین می افتند فکر کرد و گفت:«اهورامزدا به آدم ها سرنیزه ی جادویی داده، از آن ها دور شوید، بشتابید!» دیوها غرش کردند و از زمین بلند شدند. سپاهیان فریادکشان به دنبال آن ها می دویدند. سپبدا بر دوش هوشنگ شاه ایستاده، آن ها فرار دیو ها را نگاه می کردند و فریاد شادی سپاهیان به آسمان می رفت.

آن ها نخستین انسان هایی بودند
که آهن را کشف کردند...

سر نیزه های جادویی - قسمت سوم

هوشنگ شاه که به سپاهی و بازی او با سنگ خیره شده بود،«با سنگ ها چه می کنی؟» سپاهی آن سنگ را برداشت. داغ بود. دستش سوخت و گفت:«پادشاها، این چیست؟ چه سنگین و سیاه است؟» با نیزه اش آن را به پیش هوشنگ شاه برد. بر رویش آب ریخت. دود بلند شد. آن را برداشت و گفت:«هوشنگ شاه جاودان باشد، این چیست؟ از سنگ سخت تر و سنگین تر است؟» هوشنگ شاه آن را گرفت. سنگین بود. بر سنگی کوبید. سنگ شکست. بر سنگ دیگر کوبید، آن هم شکست. بر تخته سنگی کوبیدش، دَرَنگ صدا کرد و تخته سنگ خراشیده شد. هوشنگ شاه آن را برداشت. بو کرد. ماند نوک تیز بود. آن را به نیزه ای بست و بر هیزم کلفتی کوبید. به دل هیزم فرو رفت. هوشنگ شاه آن را بیرون کشید و به سپاهی گفت:«این را از کجا آوردی؟» سپاهی که مات بود، گفت:«از درون آتش!»

هوشنگ شاه آتش و خاکستر را به هم ریخت. چند تکه کج و کعوج دیگر بیرون آورد. سپاهی بر روی آن ها آب ریخت. هوشنگ شاه آن ها را بر هم کوبید. درینگ درینگ صدا کردند و هرگز نشکستند. سپاهی هم تکه ای از آن ها را به نوک نیزه اش بست و بر زمین کوبید. سنگ و خاک را شکافت و سپاهی شگفت زده گفت:«این چیست؟ زمین را می شکافد!»

هوشنگ شاه بلند شد و به سپاهیان گفت:«در درون آتش ها، از این آهن ها پیدا کنید! زود باشید!» تکه های آهن دست به دست در میان سپاهیان گشت. آن ها آتش و خاکستر اجاق ها را به هم زدند. هر کسی تا تکه ای پیدا می کرد فریاد شادی می کشید. آب روی آن می ریخت و بالای سرش می گرفت. در حالی که هوشنگ شاه به کوه سنگ های سیاه خیره بود، گفت:«این کوهِ آهن است. نیزه ها را باید از آهن بسازیم تا بر دیو ها پیروز شویم.»
آن سپاهی را به آغوش گرفت. به او گوهری درشت داد و گفت:«هزار اجاق بسازید. این سنگ ها را در آتش سرخ بریزید و آهن های نوک تیز به دست بیاورید! آهن از چوب و سنگ، محکم تر و سخت تر است! با نیزه های آهنین بر دیوان پیروز می شویم!»


این داستان ادامه دارد ...

ماهیگیر و ماهی

یک روز صبح که ماهیگیر از خواب بیدار شد، از همیشه سرحال تر بود. پاهایش درد نمی کرد. کمرش درد نمی کرد. دست هایش نمی لرزید و چشمش تار نبود. مرد ماهیگیر بعد از مدت ها، وسایلش را جمع کرد. رفت کنار دریا. سوار قایقش شد و فوروپ فوروپ پارو زد. از ساحل دور شد، تورش را انداخت توی آب. تور که سنگین شد، آن را بالا کشید. تا چشم ماهیگیر به تور افتاد، خُشکش زد. ماهیگیر با تعجب گفت:«یعنی چی؟»
توی تور، پر از اسکلت ماهی بود. اسکلت ماهی ها توی هم وول خوردند و به مرد ماهیگیر گفتند:«ما به درد تو نمی خوریم. ولمان کن، برگردیم توی دریا!» ماهیگیر، اسکلت ماهی ها را ریخت توی آب. باز تورش را به دریا انداخت و منتظر شد. اسکلت ماهی ها گفتند:«اه! باز که تویی! زود باش ما را برگردان!»

ماهیگر دوباره تورش را خالی کرد و با خودش گفت:«یعنی چی؟ چه بلایی سر دریا آمده؟ پس ماهی ها کو؟» فکر کرد باید برود یک جای دیگر. باز فوروپ فوروپ پارو زد. وسط دریا رسید. تورش را به آب انداخت. یک کم گذشت. تور سنگین شد و این ور و آن ور کشیده شد. ماهیگیر دو دستی تور را چسبید و آن را توی قایق کشید. اسکلت ماهی ها با عصبانیت گفتند:«چرا دست از سر ما برنمی داری؟ آخر ما به چه درد تو می خوریم؟»

ماهیگیر گفت:«چرا یک ماهی درست و حسابی توی دریا پیدا نمی شود؟ چرا همه تان اسکلتید؟»

اسکلت ماهی ها زل زدند به ماهیگیر و ساکت شدند. اسکلت ماهی ها دوباره به هم نگاه کردندو گفتند:«تو هنوز خودت را ندیده ای؟ یک نگاه به خودت بینداز، می فهمی!»
مرد ماهیگیر با تعجب به خودش نگاه مرد؛ به پاهایش، به دست هایش، به بدنش. از سر تا پایش را خوب دید. مرد ماهیگیر اسکلت بود؛ یک اسکلتِ آدم!


نویسنده: طاهره ایبد
تصویرگر: امیر علایی
منبع: نبات کوچولو، اولین ماهنامه تخصصی کودک و نوجوان

سر نیزه های جادویی - قسمت دوم

هوشنگ شاه با صدای بلند به سپاهیان گفت:« در میان تخته سنگ ها یا شکاف کوه ها پنهان شوید.»
دیوها به دل تاریکی ها رفتند و سپاهیان اینجا و آنجا پنهان شدند. هوشنگ شاه چشم به آسمان و تگرگ ها داشت. ابرها از هم پاره شدند. تگرگ به پایان رسید. خورشید بیرون آمد و همه جا روشن شد. هوشنگ شاه گفت:« آتش آماده کنید! زخمی ها را به کنار آتش بیاورید و آن ها را درمان کنید!»
گوشه به گوشه آتش روشن کردند. هوشنگ شاه «سِپَیدا»، فرّه ی ایزدی خود را در بغل داشت و به سنگ های تیره ای که برق می زدند، خیره شده بود. سپاهیان بر روی آن ها اجاق درست کرده، شکار را کباب می کردند. سنگ ها در آتش سرخ می شدند.

هوشنگ شاه چند نیزه ی شکسته را در آتش انداخت. به سنگی که نوک نیزه اش بسته یود نگاه کرد و در گوش سپبدا گفت:« با این نیزه های چوبی و سنگی نمی شود با دیوان جنگ کرد. ما نیزه هایی قوی تر با نوک هایی سخت تر می خواهیم.» به سپاهیان گفت:« آماده ی جنگ باشید، دیوها دوباره حمله می کنند. آن ها از تگرگ ها ترسیدند و رفتند، نه از ما و این نیزه های چوبی!»

یکی از سپاهیان که اجاقش سرخ سرخ بود و آتش را، هم می زد؛ چیز سخت و سیاهی را با نیزه ی شکسته اش از آتش بیرون آورد. با تعجب به آن نگاه کرد. فکر کرد سنگی سیاه است. چند ضربه بر آن زد، اما نشکست. آن را پشت و رو کرد. چند ضربه به آن زد، اما باز نشکست. سپاهی عصبانی شد. به تخته سنگ کوبید باز شکسته نشد. با نیزه بر سرش کوبید و دید چه قدر سخت و محکم است.


این داستان ادامه دارد ...

سر نیزه های جادویی - قسمت اول

جَنگِ دیوها و سپاهیان هوشنگ شاه بود. دیوها، غرّش می کردند و جلو می آمدند. هر کسی را که بر سر راهشان بود، به هوا بلند کرده، به این طرف و آن طرف پرتاب می کردند. سپاهیان با نیزهایی که در دست داشتند، با دیوها می جنگیدند. نیزه ها، چوب های نوک تیز بودند و سر نیزه ی بعضی از آن ها سنگ های تیز بود. پوست دیوها کلفت بود. تا نیزه چوبی و سرنیزه سنگی به تن آن ها می خورد، می شکست. دیوها با صدای بلند، نعره می کشیدند و پیش می آمدند.

ناگهان رعد و برق شد.

آسمان غرّش کرد. ابرهای سیاه آمدند و تگرگ تندی بارید. هر تگرگ به اندازه یک گردو بود. «دیو آسا» فرمانده ی دیو ها گفت:«تگرگ، نشانه ی خشم آسمان است؛ جنگ را به پایان برسانید!» دیوها که گوش به فرمان او بودند، نعره کشیدند و به آسمان پرواز کردند. هوشنگ شاه مات و مبهوت به دیوها نگاه می کرد و گفت:«اهورامزدا، ما را از شکستی سخت، نجات داد.»

تگرگ همچنان می بارید ...


این داستان ادامه دارد ...

آسیاب دستی جادویی (قسمت آخر)

وقتی اولاف دید که غذاها چه طور از درون آسیاب بیرون می آیند تعجب کرد. بعد به طرف سون رفت و با صدای بلندی گفت:«من این آسیاب رو با خودم می برم.» و دستش را روی آن گذاشت.

سون قبل از این که اولاف متوجه بشود دوبار به دسته ی آسیاب ضربه زد. بعد به اولاف گفت:«تو می توانی این آسیاب را با خودت ببری ولی در عوض باید یک کیسه طلا به من بدهی.»

اولاف هم سریع جواب داد:«قبوله. بعدا کیسه طلا را بهت می دهم.»

بعد با سرعت به طرف خانه اش برگشت و در راه با خودش فکر کرد:«برادرم هیچ وقت کیسه ی طلا را نخواهد دید.»

فردای آن روز اولاف به همه اعلام کرد که او یک مهمانی برگزار می کند. قبل از این که مهمان ها از راه برسند آسیاب را بیرون آورد و ورد مخصوصش را خواند.

وقتی غذاها از آسیاب بیرون می آمدند با خودش گفت:« این مهمانی هیچ خرجی برای من ندارد و من می توانم مثل یک پادشاه غذا بخورم.»

خیلی سریع یک عالمه غذا از آسیاب بیرون می آمد و روی زمین می ریخت.

وقتی همه جا را غذاها پر کردند، اولاف فهمید که نمی داند چه طور باید آسیاب را متوقف کند. او که هول شده بود، نان ها را درون کابینت ها می گذاشت. شیرها را داخل بشکه های آب می ریخت و گوشت ها را در انبار می انداخت اما همه جا پر از غذا شده بود.

وقتی دید نمی تواند کار دیگری انجام دهد، آسیاب را برداشت و به طرف خانه سون دوید. پشت سر او هم رودخانه ای از غذا به راه افتاده بود. وقتی به خانه سون رسید گریه کنان گفت:«قبل از این که زیر این غذاها له بشیم کمکم کن.»

سون گفت:«بهت کمک می کنم اما ما یک معامله ای با هم کرده بودیم.»

-          «معامله؟»

بعد اولاف قولی را که به سون داده بود را با یاد آورد. دستش را درون جیبش کرد و یک کیسه طلا بیرون آورد و به سون داد. سون هم دو بار به دسته ی آسیاب ضربه زد و آسیاب متوقف شد.

اولاف که از آن همه دویدن و فرار کردن از دست غذاها خیلی خسته شده بود به طرف خانه اش به راه افتاد. وقتی به خانه رسید، دید مزرعه اش زیر غذاها دفن شده است و هیچ چاره ای ندارد جز این که همه ی آن غذاها را بخورد. اما آن قدر گوشت و شیر و نان خورد که دیگر از غذا خوردن حالش بهم می خورد.

از طرف دیگر، برادرش سون با طلایی که از اولاف گرفته بود یک خانه ی راحت و کوچک در مزرعه ساخت و با خانواده اش تا سال های سال با خوشی زندگی کردند.

پایان

آسیاب دستی جادویی (قسمت سوم)

سون صدای کوتوله ها را شنید که در گوش هم پچ پچ می کردند. بعد یکی از آن ها گفت:«ما خیلی وقته گوشت نخوردیم. معامله رو قبول می کنیم.»

سون از اینکه این قدر راحت با آن ها معامله کرده بود خیلی خوشحال شد. آسیاب دستی را از آن ها گرفت و به طرف مرد هیزم شکن برگشت.

هیزم شکن پیر به او گفت که اگر می خواهد از قدرت جادویی آسیاب استفاده کند باید این ورد را بخواند:

«برام بکن آسیاب یه عالمه غذای ناب، برام بکن آسیاب یه تکه نون تست داغ آسیاب کن و زود بده، نون و شیر و گوشت و کره.»

«و برای اینکه غذا درست کردن آن را متوقف کنی، کافیه با انگشت دو بار به دسته ی آسیاب ضربه بزنی.»

سون پرسید:« نمی خواهی برای خودت نگه اش داری؟»

-          «من بهش احتیاجی ندارم مرد جوان. موفق باشی.»

سون از پیرمرد تشکر کرد و با عجله به سمت خانه اش حرکت کرد تا از آن آسیاب دستی جادویی استفاده کند.

طولی نکشید که خانواده سون یک عالمه غذا داشتند. سون تصمیم گرفت برای شکرگزاری از این همه غذای خوشمزه یک میهمانی بدهد تا همه از آن غذاها بخورند. مردم از همه شهر به میهمانی سون آمدند، اولاف هم آمد و وقتی آن همه غذا را یک جا دید، جاخورد. با خودش گفت:« دو روز پیش بود که برادرم پیش من آمد و از من تقاضای کمک کرد و غذا گرفت. حالا چطور شده است که آن قدر ثروتمند شده که چنین میهمانی گرفته است! من هم باید در این ثروت باد آورده ی او سهیم شوم.»

وقتی سون به زیرزمین رفت تا ظرف ها را دوباره پر کند. اولاف هم دنبالش رفت و شنید که سون می گفت:

«برام بکن آسیاب یه عالمه غذای ناب، برام بکن آسیاب یه تکه نون تست داغ، آسیاب کن و زود بده، نون و شیر و گوشت و کره.»

وقتی اولاف دید که غذاها چه طور از درون آسیاب بیرون می آیند تعجب کرد. بعد به طرف سون رفت و با صدای بلندی گفت:« ...


این داستان ادامه دارد...

آسیاب دستی جادویی (قسمت دوم)

پیرمرد با فانوس، راه را به سون نشان داد و گفت:«مواظب کوتوله ها باش. حتما از تو می خواهند تا گوشتت را به آن ها بدهی. حواست باشد که قبول نکنی و در عوض با آن ها معامله ای کنی.

سال ها پیش این کوتوله ها آسیاب دستی مرا با خود برده اند. آن آسیاب یک قدرت جادویی داشت که هیچ کس از آن با خبر نبود. من دیگر به آن احتیاجی ندارم اما اگر آسیاب را پس گرفتی بیا تا استفاده از آن را یادت بدهم.»

سون با این که از نصیحت عجیب پیرمرد چیزی نفهمیده بود از او تشکر کرد و به راهش ادامه داد. هنوز راه زیادی نرفته بود که از پشت درخت صدایی شنید که گفت:«گوشتت را به من بده.»

ناگهان حرف های پیرمرد یادش آمد، برای همین گفت:«م م م معامله می کنید؟»

یکی از کوتوله ها که از پشت درخت بیرون آمده بود گفت:«با چی؟»

سون گفت:«من یک آسیاب دستی لازم دارم. شما دارید؟»

-          «بله. داریم. اما یک آسیاب دستی را با یک تکه گوشت عوض کنیم؟ معامله ی خوبی به نظر نمی رسد.»

سون پرسید:«شما از آن آسیاب استفاده می کنید؟»

-          «نه. اما ارزش آن آسیاب خیلی بیشتر از تکه گوشت توست.»

سون صدای بلندی گفت:«یا آسیاب دستی یا هیچ چیز.»

سون صدای کوتوله ها را شنید که در گوش هم پچ پچ می کردند. بعد یکی از آن ها گفت:«...


این داستان ادامه دارد...

آسیاب دستی جادویی (قسمت اول)

در زمان قدیم، در کشور نروژ دو برادر به نام های اولاف و سون زندگی می کردند. اولاف بسیار ثروتمند بود ولی سون بسیار فقیر. در پایان فصل زمستان، سون چیزی نداشت برای خوردن به خانواده اش بدهد. دیگر چاره ای برایش نمانده بود جز این که از میان جنگل عبور کند و به خانه اولاف برود و از او کمک بگیرد. اولاف یک تکه گوشت به سون داد و گفت:« بگیر فقط همین را دارم که به تو بدهم. دیگه چیزی از من نخواه.»

سون گفت:«ممنونم.» و با خودش فکر کرد که این گوشت حتی یک وعده غذا هم برای خانواده اش نمی شود.

وقتی به جنگل رسید هوا کاملا تاریک شده بود. در آن تاریکی دنبال راهی برای برگشت به خانه اش می گشت که پیرمرد هیزم شکنی را دید که زیر نور فانوس کُنده های درخت را اره می کرد.

به پیرمرد گفت: « من راه برگشت به خانه ام را گم کرده ام و باید هر چه زودتر این تکه گوشت را به خانواده ام برسانم. آن ها چیزی برای خوردن ندارند.»

پیرمرد با فانوس، راه را به سون نشان داد و گفت: « ...


این داستان ادامه دارد...

قوقولی قوقو

آیا مالوین می تواند پیروز شود؟

آیا مالوین مشکلاتش را حل می کند؟

در ادامه مطلب بخوانید:

قوقولی قوقو


ادامه نوشته

قصه کودکانه " کج ها به صاف "

پسری صبح که از خواب بیدار شد، دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند. اولین چیزِ کج، قاب عکس روی دیوار بود. پسر آن را صاف کرد. بعد رفت سراغ کمد که کمی کج بود. قالیچه را هم که کمی کج بود صاف کرد.

توی خانه که همه چیز صاف شد، پسر بیرون رفت. کنار پیاده رو، دوچرخه ای کج پارک شده بود. پسر دوچرخه را صاف پارک کرد. رفت و رفت تا رسید به یک رستوران. از پنجره ی رستوران دید که رومیزی ها کج شده اند. رفت و رومیزی ها را صاف کرد. گدایی، کنار خیابان کجکی راه می رفت. راه رفتن او را درست کرد.

روزنامه فروشی روزنامه هایش را کج چیده بود. آن ها را صاف کرد. درختی کج شده بود، آن را هم درست کرد. برجِ بلند شهر کج شده بود پسر آن را صاف کرد و خوش حال و خندان به خانه برگشت. مادرش او را دید و خندید. پرسید: « کلاهت را چرا کج گذاشته ای؟! »

پسر خندید و کلاهش را صاف کرد و صاف رفت سر یخچال.

نویسنده: فریبا کلهر

تصویرگر: نیلوفر برومند


برای دیدن این صفحه در ابعاد بزرگتر روی عکس بالا کلیک کنید

منتشر شده در شماره 8 نبات کوچولو - صفحه 16

قصه کودکانه " سوپ میخ "

در یک بعد از ظهر زمستانی، مرد فقیری، درِ یکی از خانه های دهکده را زد و درخواست کرد تا شب را آن جا بماند. پیر زن صاحب خانه، غرولندی کرد و گفت: « باشه، اما انتظار غذا نداشته باش؛ چون انبار من از کف دست تو هم پاک تره. »

نویسنده: فیلیپ هاوتورن

تصویرگر: ساناز کریمی طاری

برای خواندن این داستان زیبا به ادامه مطلب بروید ...


برای دیدن این صفحات در ابعاد بزرگتر روی عکس های بالا کلیک کنید

منتشر شده در شماره 8 نبات کوچولو - صفحات 12 الی 15

ادامه نوشته

قصه کودکانه " نرمولک بی ادب "

شب بود. هوا ابری بود. می رفتیم خانه. یک ابر فسقلی از کنارم رد شد. خورد به صورتم. خیلی نرم بود. خنک هم بود. من پشت سر مامان بودم. تندی دویدم و دمش را گرفتم. زور زد در برود. سفت گرفتمش. خودش را کششید بالا. کشیدمش پایین. محکم بغلش کردم. خیلی فسقلی و نرم بود. اسمش را گذاشتم نرمولک. مقل ماهی توی بغلم وول می خورد. محکمِ محکم نگهش داشتم. گفت: « ولم کن! »

نویسنده: طاهره ایبد

تصویرگر: مهدیه قاسمی

برای خواندن این داستان زیبا به ادامه مطلب بروید ...


برای دیدن این صفحات در ابعاد بزرگتر روی عکس های بالا کلیک کنید

منتشر شده در شماره 8 نبات کوچولو - صفحات 8 الی 10

ادامه نوشته

قصه کودکانه " به دنبال ماه پیشونی "


نُقل قرمز، دنبال عروسی ماه پیشونی می گشت. رسید به قالیچه ی حضرت سلیمان. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » قالیچه، ویژ رفت بالا. ویژ آمد پایین. ویژ، دور نقل، چرخی زد و پرسید: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « بیست قدم به چپ. بیست قدم به راست. بیست قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.

نویسنده: محمد رضا شمس

تصویرگر: ساناز کریمی طاری

برای خواندن این داستان زیبا به ادامه مطلب بروید ...

         

برای دیدن این صفحات در ابعاد بزرگتر روی عکس های بالا کلیک کنید

منتشر شده در شماره 8 نبات کوچولو - صفحات 6 و 7

ادامه نوشته

قصه نم نم " هویج نصفه "

هویجه نصفه بود. گریه می کرد: « های های! » داد می زد: « وای وای! »

کلاغه آمد و گفت: « چی شده! چه خبره؟ »

هویجه گفت: « من نصفمو می خوام وای وای! نصفمو می خوام های های! »

کلاغه گفت: « نصفه ی تو الآن توی شکم خرگوشه. خودم دیدم. »

هویج گفت: « منو ببر پیش خرگوش! » و پرید رو کول کلاغ و رفت پیش خرگوش.

هویج تا خرگوش را دید گفت: « زود باش نصف منو بده! »

خرگوش گفت: « باید بری خودت برداری! »

خرگوش دهنش را باز کرد. هویج نصفه پرید توی دهن خرگوش.

رفت پیش نصفه ی خودش.

خرگوش هم دراز کشید و خوابید. کلاغه هم رفت به خانه اش.

نویسنده: علیرضا متولی

تصویرگر: میترا عبدالهی


منتشر شده در شماره هفتم نبات کوچولو - صفحه 11

قصه نم نم " گربه کجه! "

یه گربه بود کج بود. کج راه می رفت. کجکی میو می کرد. کجکی غذا می خورد. سبیل هایش هم کج و کوله بود. همه مسخره اش می کردند. می گفتند: « هو هو ... گربه کجه ... گربه کجه! »

یک روز آقای اتو، گربه کجه را صدا کرد و گفت: « می خوای صافت کنم؟ »

گربه کجه گفت: « چه جوری؟ »

اتو گفت: « داغ می شم. پوف می کنم پاف می کنم، صاف می کنم. »

گربه کجه گفت: « پس زود باش پوف کن پاف کن! کج های منو صاف کن! »

اتو دمش را کرد توی سوراخ برق و داغ شد. تا آمد گربه را صاف کند، گربه هه جیغ زد: « وای! سوختم! » گربه هه فرار کرد. اتو دنبالش کرد و داد زد: « وایسا کجا می ری؟ صبر کن صافت کنم! »

گربه از دیوار، صاف رفت بالا.

سبیل هایش را صاف کرد. بدو بدو صاف رفت بالای پشت بام، از آن جا پرید توی کوچه و فرار کرد.

از آن روز به بعد گربه کجه صاف صاف شد.

اتو هم که خنک شده بود، برگشت سرجایش.

نویسنده: ناصر کشاورز

تصویرگر: میترا عبدالهی

منتشر شده در شماره 7 نبات کوچولو - صفحه 10

قصه کودکانه " دهکده ای در مسیر جاده "

روزی روزگاری، در سرزمینی دور دست، فقر شدیدیبه وجود آمد. تنها ثروتمندان بودند که گرفتار مشکلات چندانی نبودند. سه نفر از این افراد ثروتمند و خدمه شان به صورت کاروان، در جاده ای که از دهکده ی فقرزده می گذشت، در حال سفر بودند. آن ها وقتی به دهکده رسیدند و فقر و بدبختی مردم بیچاره را دیدند، سه کار مختلف کردند.
این قصه زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید ...


شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحات 30 و 31

ادامه نوشته

قصه کودکانه " اتاق خواب پاییزی "

پاییز بود. برگ های زرد درختان در هوا پرواز می کردند و چرخ زنان به زمین می رسیدند. برگ ها روی هم جمع می شدند و تپه های برگی درست می کردند. خانواده ی خارپشت ها، دنبال یک تپه ی برگی بزرگ می گشتند تا بتوانند همه ی زمستان سرد را در آن چمباتمه بزنند و بخوابند.

این داستان زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید ...

شماره هفتم ماهناکمه نبات کوچولو - صفحات 28 و 29

ادامه نوشته

قصه کودکانه " مداد نق نقو "

یک مداد بود نق نقو، هر وقت مشق می نوشت می گفت: « وای چه قدر بنویسم. خسته شدم. از بس نوشتم، کمرم درد گرفت. » یک وقت هم می گفت: « چرا بنویسم نوکم کوچولو می شود. » مداد هر روز برای نوشتن یک نقی می زد و از نوشتن فرار می کرد. یک روز از توی دهان خانم جامدادی پرید بیرون. قل خورد و رفت گوشه ی میز گفت: « آخیش راحت شدم من که دیگر نمی نویسم. حالا هر کاری که دلم بخواهد می کنم. » بعد هم رفت و قل خورد از این سر میز و تا آن سر میز و غش غش خندید. فکر کرد که با کی بازی کند، که یک دفعه صدای مداد رنگی را شنید. قل خورد و رفت جلو و گفت: « منم بازی، منم بازی. »


این داستان زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید ...

نویسنده: طاهره خردورز
تصویرگر: زهرا غفاری

شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحات 24 و 25

ادامه نوشته

قصه کودکانه " بالا بالا بالاتر "

کرم داشت از درخت بالا می رفت.

خرگوش او را دید. گفت: « وای ... این درخت خیلی بلنده! اگه بیفتی له میشی! »

کرم به بالا نگاه کرد. نوک درخت نزدیک ابرها بود.

کرم گفت: « بله ... این درخت خیلی بلنده! اما من از آن بالا می روم! » و آهسته بالا رفت.

زرافه او را دید. گفت: « وای ... این درخت خیلی کوتاهه ... ممکنه همه مسخره ات کنند! »

کرم به پایین نگاه کرد. همه دور درخت جمع شده بودند.

کرم گفت: « بله ... شاید همه مسخره ام کنند! اما من از آن بالا می روم! » و بالا رفت.

همان موقع صدای بال های کبوتر را شنید. کبوتر گفت: « وای ... تو تنها کرم این درخت هستی ... ممکنه دارکوبی از راه برسه و تو را بخوره! »

کرم به دور و برش نگاه کرد. روی درخت، هیچ کرم دیگری نبود.

کرم گفت: « بله ... من روی درخت تنهای تنها هستم. اما از آن بالا می روم! » و باز هم بالا رفت.

شیر از راه رسید. فریاد زد: « کی ... ی بهت اجازه داد از این درخت بالا بروی؟ »

کرم جواب نداد. او آن قدر رفته بود که حتی صدای شیر را هم نشنید.

نویسنده: فروزنده خداجو

تصویرگر: علیرضا جلالی فر

شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحه 22 و 23

قصه کودکانه " درختی که کلاغ نداشت "

یک درخت بود که کلاغ نداشت. رفت دنبال کلاغ. رسید به کوه.
گفت: « کوه، کوه، کلاغ داری به من بدی؟ »
کوه گفت: « نه ندارم. پلنگ دارم. پلنگ می خوای بهت بدم؟ »
درخت گفت: « نه، نمی خوام. »
بعد، از پلنگ پرسید: « پلنگ، پلنگ، کلاغ داری به من بدی؟ »
پلنگ گفت: « نه، ندارم. ماه دارم. ماه می خوای بهت بدم؟ »
درخت گفت: « نه، نمی خوام. »
بعد، از ماه پرسید: « ماه، ماه، کلاغ داری به من بدی؟ »
ماه گفت: « دارم، دارم، یکی دارم. »
بعد، از لای موهای شب، یک کلاغ برداشت و به درخت داد.
کلاغ، خواب بود. درخت، یک لانه برایش درست کرد و او را آرام
توی لانه گذاشت. کلاغ تو خواب قار قار خندید!!

نویسنده: محمد رضا شمس
تصویرگر: سعید نوروزی

شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحه 21

قصه کودکانه " فرتی فرتان "

سیب سبز گفت: « من دلم می خواد سیب باشم. »

دوستانش گفتند: « خب، تو سیبی دیگه. »

سیب گفت: « نه. نیستم. سیب ها فرتی فرتانند. زیر گلوشون باد می شه. قور قور می شند. »

دوستانش گفتند: « اونی که می گی، سیب نیست، قورباغه است. »

سیب گفت: « من دوست دارم قورباغه باشم. »

گفتند: « خب بشو. کسی جلوتو نگرفته. »

شد.

یک کرم داشت از آن جا رد می شد. واسه خودش سوت می زد و رد می شد. سیب سبز، چشم هاش بَرقید؛ یعنی برق زد. زبانش را در آورد و پَرتید؛ یعنی پرت کرد طرف کرم و فرتی فرتانش کرد؛ یعنی قورتش داد.

از آن روز تا حالا کرم در شکم سیب زندگی می کند.

نویسنده: محمد رضا شمس

تصویرگر: سعید نوروزی

شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحه 20

قصه کودکانه " مردی که یک روز راه رفته بود "


مردی که یک روز راه رفته بود و خسته بود، به کنار جوی آبی رسید. جوراب هایش را در آورد و پاهایش را شست. بعد، جوراب هایش را هم شست و روی علف ها انداخت تا خشک شود. خودش هم خوابید. مرد که خوابش برد، جوراب ها بلند شدند و توی آب شیرجه زدند و شناکنان دور شدند ...

این داستان زیبا و جذاب را در ادامه مطلب دنبال کنید...

نویسنده: فریبا کلهر

تصویرگر: رسا تاسه

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 7 (گروه سنی 7 تا 12 سال)

صفحات 15 الی 17

ادامه نوشته

قصه کودکانه " بچه غول "

مامان غوله، یک بچه داشت. یک بعد از ظهر، مامان غوله خوابیده بود. بچه غوله خوابش نمی آمد. یواشکی بلند شد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه. یک گاو توی مزرعه بود. بچه غوله شاخ گاو را دید. خوشش آمد. دست کشید روی سر خودش. خودش شاخ نداشت. گاو سرش را پاین برد تا علف بخورد. یک کفشدوزک روی علف خوابیده بود. تا گاو خواست علف را با کفشدوزک گاز بزند، بچه غوله شاخ گاو را گرفت و گفت: « منه منه! » کفشدوزک با صدای بچه غول از خواب پرید. چشمش به گاو افتاد. زود از روی علف پر زد و رفت. گاو سرش را تکان داد تا شاخش را از دست بچه غوله در بیاورد. بچه غوله شاخ را ول کرد. گاو پایش را زمین کوبید و کله اش را محکم عقب کشید. شاخ، از دست بچه غوله بیرون آمد، بچه غوله ولو شد روی زمین. قل خورد و قل خورد و افتاد توی رودخانه.

این داستان زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید ...

نویسنده: طاهره ایبد

تصویرگر: صابر شیخ رضایی


منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 7 (گروه سنی 7 تا 12 سال)

صفحات 10 و 11

ادامه نوشته

قصه کودکانه " فقط یک جعبه "

یک جعبه، وسط جاده افتاده بود.
روباهی از راه رسید. روباه که همیشه گرسنه بود، جعبه را بو کرد و گفت: «چه جعبه ی بزرگی! حتماً توی آن یک مرغ چاق و چله هست!» و سعی کرد جعبه را باز کند.
کمی بعد، مار از راه رسید. مار، همیشه دنبال چیزهای عجیب و غریب می گشت. برای همین، دور جعبه حلقه زد و گفت: «چه جعبه ی شگفت انگیزی... حتماً توی آن یک چیز عجیب هست!» و سعی کرد، جعبه را از چنگ روباه در آورد.
کلاغ از راه رسید. کلاغ که همیشه به فکر کش رفتن بود، گفت: «چه جعبه ی خوش بویی... حتماً توی آن یک صابون عطر دار هست!» و سعی کرد، با منقارش آن را بردارد.

همان موقع، مارمولک از راه رسید. مارمولک حرفی نزد. فقط ایستاد و به روباه و مار و کلاغ نگاه کرد. هر کدام از آن ها سعی می کرد، جعبه را به طرف خودش بکشد. مارمولک حنده اش گرفت. پرسید: «دعوا سر چیه!؟» روباه گفت: «سر یک مرغ چاق و چله!»

مار گفت: «سر یک چیز شگفت انگیز!» کلاغ گفت: «سر یک صابون خوش بو!»
مارمولک خندید. گفت: «اما این فقط یک جعبه ست ... شاید هم خالی باشد!»
روباه و مار و کلاغ یک صدا گفتند: «نه... نه... این طوری نیست... تو اشتباه می کنی!»
و دوباره به جان هم افتادند.
مارمولک از درختی بالا رفت و به آن ها نگاه کرد. یک دفعه، سر و کله ی یک ماشین از ته جاده، پیدا شد. روباه پرید توی سبزه ها. مار خزید توی سوراخ و کلاغ بال زد و رفت بالا.
ماشین از روی جعبه رد شد و آن را له کرد. توی جعبه هیچ چیز نبود. روباه و مار و کلاغ برگشتند وسط جاده. به جعبه خیره شدند.
سه تایی با هم گفتند: «این که فقط یک جعبه خالی بود... بی خودی با هم دعوا کردیم!»
و با لب و لوچه ی آویزان از آن جا دور شدند.

مارمولک خندید و با خیال راحت روی شاخه خوابید.

نویسنده: فروزنده خداجو

تصویرگر: نیلوفر برومند

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 7 (گروه سنی 7 تا 12 سال)

صفحات 8 و 9

قصه کودکانه " آپارتمان قُلی ها "

نی نی قل قلی می خواست بخوابد. خوابش نمی برد. ناراحت بود. گریه می کرد. مامان قلی برایش قصه گفت، نخوابید. لالایی خواند، نخوابید. گفت: « آخه چرا نمی خوابی؟ » نی نی قلی گفت: « می ترسم. صدای گومب و گومب می آد. یکی می خواد بیاد منو بخوره! » مامان قلی این ور را گشت. آن ور را گشت هیچی نبود. اما گوش هایش را که تیز کرد صدای گومب و گومب را شنید.

نویسنده: ناصر کشاورز

تصویرگر: مهدیه قاسمی

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 7 (گروه سنی 7 تا 12 سال)

صفحات 6 و 7

ادامه نوشته