قایم موشک بازی

پوکمون ها قایم موشک بازی می کنند. «لودیکولو» چشم گذاشته است

5 پوکمونی را که شکلکشان را در بالا نشان داده ایم، در جایی از تصویر مخفی شده اند

بیایید آن ها را پیدا کنیم. شما می توانید فقط قسمت کوچکی از بدن آن ها را ببینید

بنابراین با دقت دنبال آن ها بگردید.

برای دیدن جواب به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

پسر کوچولوی پُر مشغله

پسر کوچولوی پُر مشغله


در ادامه مطلب شغل های پسر کوچولوی ناز رو ببینید ...

ادامه نوشته

آسیاب دستی جادویی (قسمت سوم)

سون صدای کوتوله ها را شنید که در گوش هم پچ پچ می کردند. بعد یکی از آن ها گفت:«ما خیلی وقته گوشت نخوردیم. معامله رو قبول می کنیم.»

سون از اینکه این قدر راحت با آن ها معامله کرده بود خیلی خوشحال شد. آسیاب دستی را از آن ها گرفت و به طرف مرد هیزم شکن برگشت.

هیزم شکن پیر به او گفت که اگر می خواهد از قدرت جادویی آسیاب استفاده کند باید این ورد را بخواند:

«برام بکن آسیاب یه عالمه غذای ناب، برام بکن آسیاب یه تکه نون تست داغ آسیاب کن و زود بده، نون و شیر و گوشت و کره.»

«و برای اینکه غذا درست کردن آن را متوقف کنی، کافیه با انگشت دو بار به دسته ی آسیاب ضربه بزنی.»

سون پرسید:« نمی خواهی برای خودت نگه اش داری؟»

-          «من بهش احتیاجی ندارم مرد جوان. موفق باشی.»

سون از پیرمرد تشکر کرد و با عجله به سمت خانه اش حرکت کرد تا از آن آسیاب دستی جادویی استفاده کند.

طولی نکشید که خانواده سون یک عالمه غذا داشتند. سون تصمیم گرفت برای شکرگزاری از این همه غذای خوشمزه یک میهمانی بدهد تا همه از آن غذاها بخورند. مردم از همه شهر به میهمانی سون آمدند، اولاف هم آمد و وقتی آن همه غذا را یک جا دید، جاخورد. با خودش گفت:« دو روز پیش بود که برادرم پیش من آمد و از من تقاضای کمک کرد و غذا گرفت. حالا چطور شده است که آن قدر ثروتمند شده که چنین میهمانی گرفته است! من هم باید در این ثروت باد آورده ی او سهیم شوم.»

وقتی سون به زیرزمین رفت تا ظرف ها را دوباره پر کند. اولاف هم دنبالش رفت و شنید که سون می گفت:

«برام بکن آسیاب یه عالمه غذای ناب، برام بکن آسیاب یه تکه نون تست داغ، آسیاب کن و زود بده، نون و شیر و گوشت و کره.»

وقتی اولاف دید که غذاها چه طور از درون آسیاب بیرون می آیند تعجب کرد. بعد به طرف سون رفت و با صدای بلندی گفت:« ...


این داستان ادامه دارد...

موش ها

داستان مصور هیجان انگیزِ

موش ها


برای خواندن کمیک، بر روی عکس زیر کلیک کنید

" زو " قسمت دوم

قسمت دوم



برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگ تر بر روی آن کلیک کنید

کمیک استریپ من و بابام (قسمت دوازدهم)



کمیک استریپ زیبای من و بابام رو از وبلاگ 
نبات کوچولو  دنبال کنید

من جیگرم!!!

برای دانلود این کلیپ خنده دار و زیبا اینجا کلیک کنید

کمیک استریپ من و بابام (قسمت یازدهم)

شعر کودکانه " جوراب بی چاره "

هر جا که می رفتم
جوراب پایم بود
مثل رفیقی خوب
با کفش هایم بود

یک روز از جوراب
انگشت من در رفت
از بس که با جوراب
انگشت من ور رفت

جوراب بی چاره
وقتی که شد سوراخ
از توی کفش انگار
آمد صدای ... آخ!

شاعر: فریدون سراج

تصویرگر: مهدیه قاسمی


برای دیدن این صفحه در ابعاد بزرگتر روی عکس  بالا کلیک کنید

منتشر شده در شماره 8 نبات کوچولو - صفحه 11

شعر و موسیقی " مو " و " میو "

ترانه ی اول

مو های خواهر من

تو سرمای زمستون

موهاش می آد تو چشماش

مامان می آد موهاشو

بلند و صاف و نرمه

مثل یه شالِ گرمه

خیلی می شه کلافه

جمع می کنه می بافه


آهنگساز: کلاریز کشاورز

شاعر: مریم زرنشان

تصویرگر: علی خدایی


برای خواندن ترانه دوم و نُت موسیقیایی ترانه ها

به ادامه مطلب بروید ...


منتشر شده در شماره 7 نبات کوچولو - صفحات 12 و 13

ادامه نوشته

قصه نم نم " هویج نصفه "

هویجه نصفه بود. گریه می کرد: « های های! » داد می زد: « وای وای! »

کلاغه آمد و گفت: « چی شده! چه خبره؟ »

هویجه گفت: « من نصفمو می خوام وای وای! نصفمو می خوام های های! »

کلاغه گفت: « نصفه ی تو الآن توی شکم خرگوشه. خودم دیدم. »

هویج گفت: « منو ببر پیش خرگوش! » و پرید رو کول کلاغ و رفت پیش خرگوش.

هویج تا خرگوش را دید گفت: « زود باش نصف منو بده! »

خرگوش گفت: « باید بری خودت برداری! »

خرگوش دهنش را باز کرد. هویج نصفه پرید توی دهن خرگوش.

رفت پیش نصفه ی خودش.

خرگوش هم دراز کشید و خوابید. کلاغه هم رفت به خانه اش.

نویسنده: علیرضا متولی

تصویرگر: میترا عبدالهی


منتشر شده در شماره هفتم نبات کوچولو - صفحه 11

قصه کودکانه " دهکده ای در مسیر جاده "

روزی روزگاری، در سرزمینی دور دست، فقر شدیدیبه وجود آمد. تنها ثروتمندان بودند که گرفتار مشکلات چندانی نبودند. سه نفر از این افراد ثروتمند و خدمه شان به صورت کاروان، در جاده ای که از دهکده ی فقرزده می گذشت، در حال سفر بودند. آن ها وقتی به دهکده رسیدند و فقر و بدبختی مردم بیچاره را دیدند، سه کار مختلف کردند.
این قصه زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید ...


شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحات 30 و 31

ادامه نوشته

ارتفاع پست (قسمت پنجم کارتون اوگی)

برای دانلود اینجا کلیک کنید

قسمت های بعدی این کارتون را از همین وبلاگ دنبال کنید

قصه کودکانه " مداد نق نقو "

یک مداد بود نق نقو، هر وقت مشق می نوشت می گفت: « وای چه قدر بنویسم. خسته شدم. از بس نوشتم، کمرم درد گرفت. » یک وقت هم می گفت: « چرا بنویسم نوکم کوچولو می شود. » مداد هر روز برای نوشتن یک نقی می زد و از نوشتن فرار می کرد. یک روز از توی دهان خانم جامدادی پرید بیرون. قل خورد و رفت گوشه ی میز گفت: « آخیش راحت شدم من که دیگر نمی نویسم. حالا هر کاری که دلم بخواهد می کنم. » بعد هم رفت و قل خورد از این سر میز و تا آن سر میز و غش غش خندید. فکر کرد که با کی بازی کند، که یک دفعه صدای مداد رنگی را شنید. قل خورد و رفت جلو و گفت: « منم بازی، منم بازی. »


این داستان زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید ...

نویسنده: طاهره خردورز
تصویرگر: زهرا غفاری

شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحات 24 و 25

ادامه نوشته

قصه کودکانه " فرتی فرتان "

سیب سبز گفت: « من دلم می خواد سیب باشم. »

دوستانش گفتند: « خب، تو سیبی دیگه. »

سیب گفت: « نه. نیستم. سیب ها فرتی فرتانند. زیر گلوشون باد می شه. قور قور می شند. »

دوستانش گفتند: « اونی که می گی، سیب نیست، قورباغه است. »

سیب گفت: « من دوست دارم قورباغه باشم. »

گفتند: « خب بشو. کسی جلوتو نگرفته. »

شد.

یک کرم داشت از آن جا رد می شد. واسه خودش سوت می زد و رد می شد. سیب سبز، چشم هاش بَرقید؛ یعنی برق زد. زبانش را در آورد و پَرتید؛ یعنی پرت کرد طرف کرم و فرتی فرتانش کرد؛ یعنی قورتش داد.

از آن روز تا حالا کرم در شکم سیب زندگی می کند.

نویسنده: محمد رضا شمس

تصویرگر: سعید نوروزی

شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحه 20

بعد از ظهر سگی (قسمت پنجم کارتون اوگی)

برای دانلود اینجا کلیک کنید

قسمت های بعدی این کارتون را از همین وبلاگ دنبال کنید

کمیک استریپ من و بابام (قسمت ششم)


کمیک استریپ زیبای من و بابام رو از وبلاگ نبات کوچولو دنبال کنید

قصه کودکانه " فقط یک جعبه "

یک جعبه، وسط جاده افتاده بود.
روباهی از راه رسید. روباه که همیشه گرسنه بود، جعبه را بو کرد و گفت: «چه جعبه ی بزرگی! حتماً توی آن یک مرغ چاق و چله هست!» و سعی کرد جعبه را باز کند.
کمی بعد، مار از راه رسید. مار، همیشه دنبال چیزهای عجیب و غریب می گشت. برای همین، دور جعبه حلقه زد و گفت: «چه جعبه ی شگفت انگیزی... حتماً توی آن یک چیز عجیب هست!» و سعی کرد، جعبه را از چنگ روباه در آورد.
کلاغ از راه رسید. کلاغ که همیشه به فکر کش رفتن بود، گفت: «چه جعبه ی خوش بویی... حتماً توی آن یک صابون عطر دار هست!» و سعی کرد، با منقارش آن را بردارد.

همان موقع، مارمولک از راه رسید. مارمولک حرفی نزد. فقط ایستاد و به روباه و مار و کلاغ نگاه کرد. هر کدام از آن ها سعی می کرد، جعبه را به طرف خودش بکشد. مارمولک حنده اش گرفت. پرسید: «دعوا سر چیه!؟» روباه گفت: «سر یک مرغ چاق و چله!»

مار گفت: «سر یک چیز شگفت انگیز!» کلاغ گفت: «سر یک صابون خوش بو!»
مارمولک خندید. گفت: «اما این فقط یک جعبه ست ... شاید هم خالی باشد!»
روباه و مار و کلاغ یک صدا گفتند: «نه... نه... این طوری نیست... تو اشتباه می کنی!»
و دوباره به جان هم افتادند.
مارمولک از درختی بالا رفت و به آن ها نگاه کرد. یک دفعه، سر و کله ی یک ماشین از ته جاده، پیدا شد. روباه پرید توی سبزه ها. مار خزید توی سوراخ و کلاغ بال زد و رفت بالا.
ماشین از روی جعبه رد شد و آن را له کرد. توی جعبه هیچ چیز نبود. روباه و مار و کلاغ برگشتند وسط جاده. به جعبه خیره شدند.
سه تایی با هم گفتند: «این که فقط یک جعبه خالی بود... بی خودی با هم دعوا کردیم!»
و با لب و لوچه ی آویزان از آن جا دور شدند.

مارمولک خندید و با خیال راحت روی شاخه خوابید.

نویسنده: فروزنده خداجو

تصویرگر: نیلوفر برومند

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 7 (گروه سنی 7 تا 12 سال)

صفحات 8 و 9

کمیک استریپ من و بابام (قسمت چهارم)


کمیک استریپ زیبای من و بابام رو از وبلاگ 
نبات کوچولو دنبال کنید

شب تاب پری

نی نی دختری گفت: « وای بیرون چقدر تاریک است! من می ترسم. » پری شنید. شکل کرم شب تاب شد. شب تاب پری شد و گفت: « من کرمِ شب تابم. پشت پنجره تا صبح می تابم. »

نی نی دختری خوش حال شد. به شب تاب پری نگاه کرد و نگاه کرد و خواب رفت. به شهر مهتاب رفت.

نویسنده: افسانه شعبان نژاد

تصویرگر: طیبه توسلی

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 7 (گروه سنی 3 تا 6 سال)

صفحه 8

اوگی و نوزادان (قسمت سوم کارتون اوگی)

برای دانلود اینجا کلیک کنید

قسمت های بعدی این کارتون را از همین وبلاگ دنبال کنید

کمیک استریپ من و بابام (قسمت سوم)


کمیک استریپ زیبای من و بابام رو از وبلاگ نبات کوچولو دنبال کنید

کمیک استریپ من و بابام (قسمت دوم)



کمیک استریپ زیبای من و بابام رو از وبلاگ 
نبات کوچولو دنبال کنید

شعر کودکانه " گاز "

کی بود کی بود؟

یه لوله ی دراز بود

تو اون پُر از گاز بود

یه روز بوشو شنیدم

ولی اونو ندیدم

گفتم مامان این کیه

بوی خطرناکیه!

مامان اومد شیر گاز و ببنده

دیدم داره می خنده

بو ها، نه از لوله، نه از شیر بود

فقط بوی پیاز داغ و سیر بود

شاعر: ناصر کشاورز

تصویرگر: مهدیه قاسمی

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 7 (گروه سنی 3 تا 6 سال)

صفحه 4

کمیک استریپ من و بابام (قسمت اول)



کمیک استریپ زیبای من و بابام رو از وبلاگ نبات کوچولو دنبال کنید

قصه کودکانه " سه آرزو "

در یک دهکده ی کوچک، در کنار جنگلی بزرگ، هیزم شکنی فقیر به نام «مکس» همراه با همسرش «السا» زندگی می کرد. یک روز که هیزم شکن می خوسات یک درخت بلوط بزرگ را ببُرد؛ یک فرشته ی کوچک را دید که زیر یکی از شاخه ها در حال پرواز کردن است. او تا آن روز هیچ فرشته ای را ندیده بود. در حالی که چشمانش را می مالید به خود گفت: « شاید دارم خواب می بینم. » اما وقتی چشمانش را باز کرد دید که فرشته هنوز همان جا است.

این قصه زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید ...

تصویرگر: ساناز کریمی طاری

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 6 (کودک)

صفحات 24 و 25

نظرت رو در مورد مطلب بالا به ما بگو 
اگر به نظرت خوب بود         (: 24-812 
اگر به نظرت خوب نبود         ): 24-812 
رو به 3000211821 پیامک کن

ادامه نوشته

قصه کودکانه " فرار از دست آدم ها "

روزی بود، روزگاری بود. خروسی و خری و شتری از دست آدمیزاد و کار سخت فرار کردند و به چمنزار خوش آب و هوایی رفتند.

شتر به آن ها گفت: « دستم به دامنتان، صدایتان درنیاید که چند آدمیزاد آمده اند این دور و بر. الآن است که صدای شما را بشنوند و بیایند و بگیرندمان. آن وقت بدبختی مان دوباره شروع می شود. » خروس بادی به غبغبه اش انداخت و قوقولی قوقوی بلندی کرد.

این داستان زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید ...

باز نویس: جمیله سنجری
تصویرگر: کلر ژوبرت

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 6 (کودک)

صفحات 14 و 15

نظرت رو در مورد مطلب بالا به ما بگو 
اگر به نظرت خوب بود         (: 14-812 
اگر به نظرت خوب نبود         ): 14-812 
رو به 3000211821 پیامک کن

ادامه نوشته

قصه ی کودکانه " کرم سیب "


یکی بود، یکی نبود. کرم بالداری روی یک درخت، توی یک سیب زندگی می کرد. این کرم با همه ی کرم ها فرق داشت. کرم سیب با همه چیز مخالف بود. روزی از روز ها وقتی از توی سوراخ سیب سرک کشید، چشمش افتاد به نیوتن که زیر درخت نشسته بود. نیوتن مشغول فکر کردن بود. کرم سیب که قانون جاذبه ی زمین را قبول نداشت، تصمیم گرفت هر جور شده نظرش را به نیوتن بگوید. داد زد: « آهای نیو! » نیوتن سرش را بلند کرد و او را دید. کرم سیب گفت: « من با نظر تو مخالفم. زمین هیج جاذبه ای ندارد. »
نیوتن خندید و گفت: « یک روز یک سیب از درخت کنده شد و افتاد روی سر من. این طوری شد که ثابت کردم که جاذبه ی زمین وجود دارد. » کرم سیب گفت: « اما من ثابت می کنم که وجود ندارد. » و رفت توی سوراخ. سرش را گذاشت یک ور و دمش را هم یک طرف دیگر و سیب را تند و تند تکان داد. ساقه ی سیب قرچ قرچی کرد و از شاخه کنده شد. کرم سیب به سمت بالا زد. نیوتن هر چه منتظر شد، سیب روی سرش نیفتاد. سیب نیفتاد پایین. توی هوا معلق ماند. نیوتن هاج و واج ماند. از این که یک کرم سیب فسقلی نظریه اش را رد می کرد، ناراحت شد. تصمیم گرفت کاری کند که سیب به سرش بخورد. بالا و پایین پرید. تا کله ی نیوتن خورد به سیب، کرم سیب نظریه اش را مطرح کرد: « هر گاه کسی با نظر نیوتن مخالفت کند، به جای این که سیب روی سر نیوتن بیفتد، نیوتن به سر سیب خواهد خورد. »

نویسنده: طاره ایبد
تصویرگر: ساناز کریمی طاری

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 6 (کودک)

صفحات 12 و 13

نظرت رو در مورد مطلب بالا به ما بگو 
اگر به نظرت خوب بود         (: 12-812 
اگر به نظرت خوب نبود         ): 12-812 
رو به 3000211821 پیامک کن

پرنده های بازی بازی!

برای دیدن این صفحه در ابعاد بزرگتر به ادامه مطلب بروید



تصویرگر: الناز آقاسی

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 6 (خردسال)

صفحه 23

نظرت رو در مورد مطلب بالا به ما بگو 
اگر به نظرت خوب بود         (: 23-36 
اگر به نظرت خوب نبود         ): 23-36 
رو به 3000211821 پیامک کن

ادامه نوشته

قصه کودکانه " خاک "

یک روز موشی دُم مامانش را گرفته بود و دنبالش می دوید. رسیدند به تپه ی خاکی. باد خاک ها را از نوک تپه، سر می داد پائین. خاک ها سُر بازی می کردند.

موشی خندید. دم مامان موشی را کشید و گفت: « مامان موشی! منم بازی، منم بازی! »

برای خواندن قصه به ادامه مطلب بروید ...

نویسنده: لاله جعفری

تصویرگر: کلر ژوبرت

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 6 (خردسال)

صفحات 14 الی 16

نظرت رو در مورد شعر بالا به ما بگو 
اگر به نظرت خوب بود         (: 15-36 
اگر به نظرت خوب نبود         ): 15-36 
رو به 3000211821 پیامک کن

ادامه نوشته