قصه کودکانه " فرار از دست آدم ها "
قوقولی قوقو، قوقولی قوقو ...
خرِ لنگ هم که جان گرفته بود، سر ذوق آمد و بنا کرد به عرعر.
شتر به آن ها گفت: « دستم به دامنتان، صدایتان درنیاید که چند آدمیزاد آمده اند این دور و بر. الآن است که صدای شما را بشنوند و بیایند و بگیرندمان. آن وقت بدبختی مان دوباره شروع می شود. » خروس بادی به غبغبه اش انداخت و قوقولی قوقوی بلندی کرد و گفت: « دلم می خواهد الآن بخوانم! هیچ وقت این قدر خوش نبودم. اگر هم آدمیزاد آمد فرار می کنیم. » خر هم نفسی گرفت و از ته دل عرعری کرد و گفت: « من هم دست خودم نیست. از بس خوشم، دوست دارم الآن آواز بخوانم! » خلاصه هر چه شتر التماسشان کرد فایده نداشت که نداشت.

یک کم که رفتند خر از بار سنگین پا درد گرفت و لنگید و لنگید تا بار به زمین ریخت. آدم ها دیدند حیف است حیوان را با خوشان نبرند. این شد که بار شتر را پایین کشیدند و به جایش الاغ را رویش گذاشتند. شتر خیلی لجش گرفت و پیش خودش گفت: « می دانم چه بلایی سرتان بیاورم. » مدتی گذشت تا نزدیک رودخانه شد. آن وقت به خر و خروس گفت: « دوست دارم الآن برقصم. » خروس که از آب خوشش نمی آمد گفت: « دستم به دامنت الآن نرقص. اگر برقصی من می افتم پرهایم خیس می شود و سرما می خورم و صدایم بیشتر می گیرد. » شتر گفت: « ولی من رقصم می آید و دلم می خواهد برقصم! » خر گفت: « جناب شتر من شنیده ام که رقص شتری خیلی قشنگه. اما جان من الآن نرقص. بگذار از آب رد بشویم آن وقت هر چقدر دلت می خواهد برقص. » شتر گفت: « دلم می خواهد الآن برقصم. » بعد هم بنا کرد به جفتک انداختن و لگد پرت کردن و رقص شتری. خلاصه خروس و خر از روی شتر افتادند تو آب و خیس ِ خیس شدند.
باز نویس: جمیله سنجری
تصویرگر: کلر ژوبرت
منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 6 (کودک)
نظرت رو در مورد مطلب بالا به ما بگو
اگر به نظرت خوب بود (: 14-812
اگر به نظرت خوب نبود ): 14-812
رو به 3000211821 پیامک کن
در این وبلاگ بعضی داستان ها ، اشعار و بازی های چاپ شده در شماره های قبل نبات کوچولو درج می گردد.