آسیاب دستی جادویی (قسمت اول)
در زمان قدیم، در کشور نروژ دو برادر به نام های اولاف و سون زندگی می کردند. اولاف بسیار ثروتمند بود ولی سون بسیار فقیر. در پایان فصل زمستان، سون چیزی نداشت برای خوردن به خانواده اش بدهد. دیگر چاره ای برایش نمانده بود جز این که از میان جنگل عبور کند و به خانه اولاف برود و از او کمک بگیرد. اولاف یک تکه گوشت به سون داد و گفت:« بگیر فقط همین را دارم که به تو بدهم. دیگه چیزی از من نخواه.» سون گفت:«ممنونم.» و با خودش فکر کرد که این گوشت حتی یک وعده غذا هم برای خانواده اش نمی شود. |
|
به پیرمرد گفت: « من راه برگشت به خانه ام را گم کرده ام و باید هر چه زودتر این تکه گوشت را به خانواده ام برسانم. آن ها چیزی برای خوردن ندارند.»
پیرمرد با فانوس، راه را به سون نشان داد و گفت: « ...
این داستان ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط استاد کوچولو
|

در این وبلاگ بعضی داستان ها ، اشعار و بازی های چاپ شده در شماره های قبل نبات کوچولو درج می گردد.