شعر کودکانه "سیر و پیاز "

سیر توی سفره ها بود
کنار هر غذا بود
سفید بود و تمیز بود
خوش مزه، تند و تیز بود
یه روز پیاز بی خبر
آمده بود از سفر
همین که سیره را دید
دوید و او را بوسید
یک دفعه سیر بد بو
پرید و دور شد از او

داد زد و با حال بد
پیازه را کنار زد
گفت که چه بویی! پیف پیف
برو برو دورشو! ایف ایف
پیاز یواشی خندید
صداش تو سفره پیچید:
« سیر که خودش بو داره
ببین چه قدر رو داره
با فیس و با افاده
می گه پیاز بود داره »
برای دیدن صفحات در ابعاد بزرگتر، روی تصاویر زیر کلیک کنید

شاعر: مهری ماهوتی
تصویرگر: رسا تاسه
منتشر شده در شماره 8 نبات کوچولو - صفحات 26 و 27
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت توسط کامپی دامپی
|
در این وبلاگ بعضی داستان ها ، اشعار و بازی های چاپ شده در شماره های قبل نبات کوچولو درج می گردد.