قصه کودکانه " گوشواره قرمزی "

آقا گرگه پشت درخت قایم شده بود. سبد خانم داشت از بازار می آمد. نزدیک که شد، آقا گرگه یواش از پشت درخت گفت: « سلام خانم قزی، گوشواره قرمزی... »
سبد از ترس جیغ کشید و گفت: « برو، من می دانم تو گرگی! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط آلبالو دارم. »

سبد گفت: « خب برو از میوه فروشی بخر. »
گرگه گفت: « آخه من گرگم. همه از من می ترسن. اگه برم بازار، مردم فرار می کنن. »

سبد خانم ترسش ریخت. دلش سوخت و آلبالو ها را داد به گرگه. آقا گرگه هم سبد خانم را سوار کرد و تا دم بازار رساند.
نویسنده: لاله جعفری
تصویرگر: میترا عبدالهی

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 4 (گروه سنی 3 تا 6 سال -خردسال)
صفحه 6
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی ۱۳۹۰ ساعت توسط استاد کوچولو
|
در این وبلاگ بعضی داستان ها ، اشعار و بازی های چاپ شده در شماره های قبل نبات کوچولو درج می گردد.