آقا گرگه پشت درخت قایم شده بود. سبد خانم داشت از بازار می آمد. نزدیک که شد، آقا گرگه یواش از پشت درخت گفت: « سلام خانم قزی، گوشواره قرمزی... »

سبد از ترس جیغ کشید و گفت: « برو، من می دانم تو گرگی! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط آلبالو دارم. »

آقا گرگه گفت: « نه گوشت می خوام، نه خرگوش. فقط دلم آلبالو می خواد! »
سبد گفت: « خب برو از میوه فروشی بخر. »

گرگه گفت: « آخه من گرگم. همه از من می ترسن. اگه برم بازار، مردم فرار می کنن. »

سبد به دندان ها و ناخن های گرگه نگاه کرد. تیز نبود. ترسناک نبود. گرگه لبخند زد و از پشت درخت بیرون آمد.

سبد خانم ترسش ریخت. دلش سوخت و آلبالو ها را داد به گرگه. آقا گرگه هم سبد خانم را سوار کرد و تا دم بازار رساند.

نویسنده: لاله جعفری

تصویرگر: میترا عبدالهی

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 4 (گروه سنی 3 تا 6 سال -خردسال)

صفحه 6