قصه کودکانه "میوچی و خاله نازنین"

در زمان های قدیم، در شهر اصفهان، پیرزنی زندگی می کرد. آن قدر خوش اخلاق و مهربان بود که به او خاله نازنین می گفتند. خاله یک خانه ی کوچک داشت. در باغچه ی حیاطش، درخت خرمالویی بود که در فصل بهار پر از برگ های تازه می شد. پرنده ها روی شاخه های آن می نشستند و برای خاله آواز می خواندند. خاله نازنین هر روز کمی خرده نان و گندم برای پرنده ها می ریخت.

گربه ی سفید از خاله و خانه ی خاله خوشش آمد. از روی دیوار پرید توی حیاط و رفت زیر درخت خرمالو روبه روی خاله ایستاد و گفت: « میو...میو! » خاله نازنین چشمش به گربه افتاد، خندید و گفت: « به به! چه پیشی ملوسی! اسمت چیه؟ » گربه گفت: « میو...میو! » خاله نازنین قاه قاه خندید و گفت: « میو اسمته؟ خوب من بهت میگم میوچی، آخه خیلی یواش میو میو می کنی. » بعد هم رفت و کمی شیر توی یک نعلبکی ریخت و توی حیاط جلوی گربه ی سفید گذاشت و گفت: « از حالا اسمت میوچیه، یادت نره ها! » گربه ی سفید گفت: « میومیو! » و شیر را با اشتها خورد و ته نعلبکی را هم لیسید.
از آن روز به بعد میوچی هر روز به خاله نازنین سر می زد و توی حیاط خانه اش می خوابید. او فهمیده بود که گنجشک ها خرمالو ها را می خورند و چیزی به خاله نازنین نمی رسد.

تعدادی از آن ها را هم روی درخت برای گنجشک ها باقی گذاشت و به میوچی گفت: « دستت درد نکنه میوچی. امسال باعث شدی از این خرمالوهای خوشمزه گیر منم بیاد. » بعد هم یکی از خرمالو ها را شست و خورد و گفت: « خداجون شکرت! بالاخره امسال با کمک میوچی تونستم از خرمالوهای درختم بخورم و شکمی از عزا در بیارم. »

گنجشک ها که دیدند میوچی دیگر دور و بَر درخت نیست، آمدند و خرمالوهای باقی مانده ی روی درخت را خوردند و جیک جیک کنان پرواز کردند و رفتند.

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 1 (گروه سنی 8 تا 12 سال -کودک)
در این وبلاگ بعضی داستان ها ، اشعار و بازی های چاپ شده در شماره های قبل نبات کوچولو درج می گردد.